پس زمینه پارالاکس

Rich Dad, Poor Dad Aha Moments

اونها، زندگی میکنن!
آذر ۲۲, ۱۳۹۶
خَر کَمالیسم
دی ۴, ۱۳۹۶

Rich Dad Poor Dad


در این کتاب رابرت کیوساکی روایتگر داستان خودشه. روایتی از خودش در مواجهه با دو طرز تفکر راجع به پول. تفکر اول پدرش نمایندشه یعنی poor dadو طرز تفکر دوم از طرف پدر دوستشه یعنی rich dad. داستان اینجوری شروع میشه که پدر بی پول تحصیلکرده و دانشگاهیه و پدر پولدار اصلاً درسخون نبوده. Rich dad وقتی میمیره کلی پول برای خونوادش و خیریه و هوشنگ و فرنگیس ارث میگذاره ولی poor dad قرض و قوله هاشو براشون میگذاره. این درحالیه که هر دوتاشون درامد توپولی داشتن. یعنی داستان سر نوع بازی با پوله. رابرت میگه که اوایل مواجهه با این دو نگاه من مونده بودم کدوم حرف رو قبول کنم. چون هر دو تاشون انقدری تو کارشون جا نیفتاده بودن و معلوم نبود کدومشون کار میده. هر دوتاشون مشکل مالی داشتن ولی در عین حال نگاهشون به پول از زمین تا آسمون فرق داشت. یکیشون میگفت "پول رو دوست داشتن ریشه همه بدی هاست" اون یکی میگفت "پول نداشتن ریشه ی همه ی بدیهاست". (من خودم این دومی رو از وقتی خودم برای اولین بار تو امتحان به سوالی با رسم شکل و فرمول جواب دادم با چشمام رنگی و واضح دیدم) من مونده بودم که سمت کدومشون غش کنم. خیلی فکرهاشون راجع به پول متفاوت بود. همینکه این وسط مونده بودم که کدوم راه رو برم در دراز مدت به نفعم شد. یکی از دلایلی که بی پول بی پول تر و پولدار پولدارتر میشه و متوسط ها هم این وسط تلو تلو میخورن اینه که موضوع پول تو خانواده ها به بچه شناسانده میشه. مثلا یه خونواده ی بی پول چی به بچش میگه؟ میگه که بچه درستو بخون تا بری یه کار خوب پیدا کنی از این بدبختی خلاص شی. حالا ممکنه بچشون بره خوبم درس بخونه و فارغ التحصیل بشه ولی راجع به پول دید درستی نداشته باشه. تو مدرسه ها هم پولو درس نمیدن. مدرسه ها اصلا راجع به مهارت های "پول بازی" چیزی به بچه یاد نمیدن. یکی از پدرا عادت داشت که میگفت "پول ندارم بخرم". اون یکی ممنوع کرده بود که یه همچین چیزی رو من بگم و میگفت که همیشه "بگو چطور میتونم اونو بخرم". میبینید اولی یه گزاره هست دومی یه سواله. اولی خاکو تو سرت میریزه ولی دومی مجبورت میکنه که دنبال راه حل بگردی. با اون گزاره اول مغز کلاً تعطیل میشه ولی وقتی سوال میپرسی مغز شروع میکنه به جستجو برای پاسخ(خیلی واقعاً این نکته جالبه، کاش اینو من بیست سال پیش فهمیده بودم که اینجوری راجع به موضوعات صحبت نکنم. اینو تونی رابینز هم خیلی میگه. سوال قوی ترین ابزاریه که دست ماست وقتی سوال میپرسیم زندگیمون عوض میشه. مثلا یه چیزی هست به اسم primary question که عین موم شما رو تو دستاش گرفته. بعداً راجع بهش باهاتون صحبت میکنم ولی در این حد بدونید که بسیار بسیار بسیار بسیار عجیبه و اصلا فکرشو نمیکنید که اون قورباغه انتهای فیلم که عینک دودی زده بود خود قاتل بوده!). البته منظورش این نبود که گیر بدیم به چیزایی که خیلی پیچیده هست در واقع میخواست این ذهن رو به حرکت بندازه و از این حالت تفکر هویجی درش بیاره. میگفت هر چی مغزم بیشتر کار کنه بیشتر پول در میارم. میگفت اینکه صاف برمیگردی میگی نمیتونم بخرم این یعنی تنبلی. من وقتی به این دو تا پدر نگاه میکردم میدیدم که یکی عادت داشت هر وقت حرف پول میشد بزنه بغل و از طبیعت لذت ببره و اون یکی اصلا از فکر کردن راجع به پول در نمیرفت. این شد که به مرور یکی مایه دار تر شد و اون یکی بی پول تر. مثل کسی که باشگاه میره، هر کی از مخش کار بکشه مخش قوی تر میشه و هر کی هم تنبلی کنه بدبخت تر میشه. یکیشون میگفت "خوب درس بخون تا توی یه شرکت خوب کار کنی". اون یکی میگفت "خوب درستو بخون تا بتونی یه شرکت خوب بخری!" (لطفاً با آب طلا بنویسید اینو) یکیشون میگفت "میدونید من چرا پولدار نشدم؟ چون هرچی درمیارم خرج شما بچه‌ها میکنم". اون یکی میگفت "میدونید چرا باید پولدار بشم؟ چون شما بچه‌ هارو دارم که باید خرجتون کنم". (واقعاً جالبه. تفاوت نگاه بین این دو تا ادم چه میکنه) یکی دایم تشویق می‌کرد که سر شام راجع به پول و بیزنس صحبت کنیم ولی اون یکی نمیگذاشت سرغذا راجع به پول صحبت کنیم. یکی میگفت "راجع به مسائل مالی مواظب باش و خطر نکن". اون یکی میگفت " risk management رو یاد بگیر". یکی معتقد بود "خونمون بزرگترین سرمایه ی ماست". اون یکی میگفت اگر خونه بزرگترین سرمایه ی زندگیته دخلت اومده!" هر دو تاشون قبض ها رو به موقع پرداخت میکردن ولی یکی "قبل از هر کاری دیگه" و یکی "بعد از هر کار دیگه". هرکی هر فکری میکنه همون میشه. یکیشون میگفت هیچ وقت پولدار نمیشم که آخرشم نشد. اون یکی تیکه کلامش این بود که "من مایه دارم و مایه دارها اینجوری نیستن". حتی موقعی که زمین خورد و بی پول شد میگفت که "من زمین خورده ام ولی فقیر نیستم فقیر همیشه) بدبخته". (بعدها دَکَلی شد برا خودش تو هوو وآی) اون بابای بی پول هم همیشه میگفت "من به پول اهمیت نمیدم پول اصلا مهم نیست". Rich dad هم همیشه میگفت "پول قدرته". من به این نتیجه رسیدم که poor dad پولدار نبود نه به خاطر اینکه درامد خوبی نداشت و اتفاقاً درامد خیلی خوبی هم دا‌شت. بلکه به خاطر نگاهش و رفتارش بود که بی پول زندگی میکرد. هر دو تاشون خیلی تاکید میکردن که تو باید خیلی یاد بگیری. یکیشون میگفت "باید خوب درس بخونی مدرک بگیری و بری کار کنی تا پول در بیاری". اون یکی میگفت "باید یاد بگیری که چجور پولدار بشی و پول برای تو کار کنه". اون همیشه تکرار میکرد که "من هیچوقت برای پول کار نمیکنم پول برای من کار میکنه". من 9 سالم که بود، تو 9 سالگی تصمیم گرفتم که حرف rich dad رو گوش کنم. Rich dad به من سی سال راجع به پول اینجوری آموزش داد که "هیچی مثل دونستن مسایل مالی قدرتمند نیست. اگر بتونی خوب مسایل مالی رو درک کنی میتونی ثروتت رو زیاد کنی. ملت یه عمر میرن مدرسه و دانشگاه ولی نمیدونن که پول چجور کار میکنه". Rich dad شش درس تو این سالها یادم داد که با غیر قابل پیش بینی شدن شرایط زندگی هر روز بیشتر خودشونو نشون میدادن. رابرت از 9 سالگیش شروع میکنه که چطور یکی از دوستاش برای تعطیلات فقط از دو سه تا از دوستای پولدارشون دعوت کرده باهاش برن و خود رابرت و دوست دیگش مایک رو چون فقیر بودن دعوت نکرده. بعد از گفتگویی با پدرش یعنی poor dad پدرش میگه که باید مختو به کار بندازی. دوتایی با مایک به این فکر میفتن که فکرشون رو به کار بندازن و پول در بیارن و ثروتمند بشن. خلاصه میرن تیوب های خمیردندون رو که اون موقع از فلز بودن خونه به خونه جمع میکن و سعی میکنن ازشون نیکل استخراج کنن اما وقتی همون روز اول پدرشون میبینه، میگه این کار قانونی نیست و اونا بی خیال میشن. در همون حین گفتگو پدرش میگه که برین از بابای مایک بپرسین چطور میشه ثروتمند شد. چون اون خوب داره پول درمیاره و تو چند سال دیگه یه امپراتوری برا خودش درست میکنه. اونا یه قراری با پدر مایک جور میکنن و میرن پیشش. چون پدر مایک کلی انبارو یه شرکت ساختمانی و چنتا فروشگاهو و سه تا رستوران داشت! یعنی حسابی سرش شلوغ بود. بابای مایک بهشون میگه که من به شما یاد میدم چطور پول دربیارین به شرطی که برام کار کنین. برام کار نکنید خوب منم یادتون نمیدم. میخواین یا نه؟ رابرت تا میاد یه سوال کنه بابای مایک میگه من وقتی برای تلف کردن ندارم. اگه شما نمیتونید یه تصمیم بگیرین وقت من رو نگیرین. بالاخره بچه ها قبول میکنن. قرار میشه اونا هر شنبه سه ساعت کاری رو پیش یکی از کارمنداش انجام بدن و برای هر ساعت 10 سنت بگیرن. شبیه ساعتی هزار تومن ما. اونا سه هفته این کا رو انجام میدن ولی بعدش میبُرن. رابرت پیش خودش فکر میکنه که جای یاد گرفتن داره بردگی میکنه و پدر مایک نه اینکه چیزی بهش یاد نداده بلکه اصلا یکبار هم نیومده بهشون سر بزنه. به مایک میگه من دیگه ادامه نمیدم. مایک بهش میگه که پدرش از قبل این رو پیش بینی کرده بوده که رابرت بالاخره خسته میشه و میخواد دربیاد. گفته بوده که هروقت خواست دربیاد برن پیشش. من حسابی از دست باباش ناراحت بودم حتی بابام هم از دستش ناراحت بود. بابام گفت که اون با این کارش قانون کار رو هم زیر پا گذاشته و من باید محکم وایسم و بهش بگم که باید حقوق بیشتری بهم بده و اگه اون قبول نکرد دیگه نباید براش کار کنم. رابرت تنهایی میره دفتر کار بابای مایک و اونجا منتظر میشه تا باهاش صحبت کنه. اونجا حسابی معطل میشه و جوش میزنه. انقدری عصبانی میشه که تصمیم میگیره بدون صحبت کردن بره بیرون ولی به هر صورت بازم منتظر میشه. بالاخره بابای مایک صداش میکنه و صحبتشون شروع میشه. بابای مایک میگه "میبینم که یا میگی حقوقتو زیاد کنم یا تو دیگه برام کار نمیکنی درسته؟" رابرت یه کم چشاش پر میشه و میگه که "تو قرارت یادت رفت. تو قرار بود به جای کاری که برات میکنم به من یاد بدی که چجور ثروتمند بشم. من برات کار کردم خیلی هم سخت کار کردم ولی تو رو حرفت وای نسادی. تو خیلی پول پرستی دقیقا مثل همونی که همه ی مردم شهر راجع بهت. میگن تو خیلی حریصی پول پرستی. اصلا به فکر کارمندات نیستی. منو کلی منتظر گذاشتی و بهم بی احترامی کردی. من فقط یه پسر بچه ام. باید باهام بهتر از این برخورد میکردی. بابای مایک بر میگرده بهش میگه که "بدم نیست! تو کمتر از یه ماه عین کارمندای چند ساله من حرف میزنی". رابرت بدون اینکه توجه کنه بابای مایک چی میگه ادامه میده تو میخوای منو شکنجه کنی! بابای مایک ادامه میده من دارم بهت یاد میدم. رابرت با عصبانیت میگه تو هیچی به من یاد ندادی. تو حتی با من تو این سه هفته حرف نزدی. ساعتی ده سنت به من میدی. باید ازت شکایت کنم ما برای کار بچه ها قانون داریم! میدونی که بابام آدم دولتیه و از قانون سر در میاره؟ بابای مایک بر میگرده میگه که حالا شبیه بیشتر اونایی شدی که یا اخراج شدن یا خودشون کارو ول کردن! رابرت میگه که حالا چی داری بگی؟ بابای مایک میگه که از کجا میدونی که من چیزی بهت یاد ندادم؟ رابرت میگه تو آخه با من یه کلمه حرف نزدی. من سه هفته هست کار کردم و تو به من هیچی یاد ندادی. بابای مایک میگه چیزی یاد دادن فقط باحرف زدنه؟ رابرت میگه بله. بابای مایک میگه این روش مدرسه هاست! اما زندگی اینطوری به تو چیزا رو یاد نمیده و من به تو میگم که زندگی بهترین معلمه. بیشتر اوقات زندگی با تو حرف نمیزنه. تو رو مجبور میکنه که به زور کاری رو انجام بدی. هر اجباری که برات ایجاد میکنه انگار داره بهت میگه که پاشو میخوام یه چیز جدید یاد بگیری. زندگی همه ی ما رو مجبور میکنه کارایی رو انجام بدیم. بعضیا دست میکشن، بعضیا دست و پا میزنن و بعضیا هم درسشونو یاد میگیرن و میرن جلو. اونا خوششون میاد زندگی زورشون میکنه یه کاری رو انجام بدن. بیشتر افراد ول میکنن. یه تعداد کمی هم مثل تو دست و پا میزنن. اگه تو این درسو یاد بگیری یه روز یه مرد فهمیده ی خوشبخت و ثروتمند میشی و اگه یاد نگیری تمام عمرت مشکلاتتو گردن کارِت یا حقوق کَمِت و یا رئیست میندازی. تمام عمرت فکر میکنی که یه روز معجزه ای رخ میده و تو خلاص میشی. یا اگه از اون دسته آدمایی باشی که ترسو هستن، هر دفعه که زندگی بهت فشار میاره دَرمیری. تمام عمرت سعی میکنی که نکنه کاری انجام بدی که ندونی چی میشه. سعی میکنی که کاری اَزَت سر نزنه که دردسری برات درستشه. نهایتش هم یه پیرمرد خرفت میمیری اونم با کلی دوست که همه میگن واای چه آدم سختکوشی. ولی حقیقت اینه که تو، توی درون خودت میدونی که هیچ وقت جرات اینو نداشتی که یه کاری رو انجام بدی که نمیدونی نتیجش چی میشه. درسته که همیشه میخواستی ببری ولی تو ذهنت ترس از شکست خیلی بزرگتر از لذت پیروزی بود. تو درون درونت فقط و فقط تویی که میدونی خودت دنبالش نرفتی. تو خواستی که خیلی قضیه خطری نشه. اما شما بچه ها تنها کسایی بودید که تا حالا از من خواستن چجوری میشه پول درآورد. من بیشتر از 150 تا کارمند دارم که حتی یکیشونم اینو از من نخواسته بود. اونا تمام عمرشونو برای پولی کار میکنن که ازش سر در نمیارن. وقتی مایک به من گفتش که میخواین راجع به ثروتمند شدن یاد بگیرین، من خواستم یه جوری بهتون یاد بدم که خیلی شبیه زندگی واقعی با‌شه. رابرت میگه درسی که من یاد گرفتم اینه که شما سر کارگرات کلاه می ذاری و ازشون سوء استفاده میکنی؟ بابای مایک قهقه میخنده و میگه بهتره دیدتو عوض کنی. انقدر منو سرزنش نکن. اگه مشکل منم، تو باید منو تغییر بدی که نمیتونی. و اگر بفهمی که مشکل از تو بوده، میفهمی که باید تغییر کنی، چیز جدید یاد بگیری و فهمیده تر بشی. اگر دایم به این فکر کنی که من مشکل تو هستم چیکار میتونی بکنی؟ رابرت ادامه میده اگه حقوقمو زیاد نکنی یا بیشتر بهم احترام نگذاری یا اونجوری که میخوام بهم درس ندی من دیگه نمیام. بابای مایک میگه این دقیقاً کاریه که خیلیا انجام میدن. اونا از کارشون در میان و میرن دنبال یه کار دیگه. به امید یه موقعیت بهتر یا حقوق بیشتر و فکر میکنن که یه شغل جدید با حقوق بیشتر مشکلشون رو حل میکنه که در اکثر مواقع حل نمیکنه. رابرت میگه خوب پس مشکلو چی حل میکنه؟ اینکه این ده سنتو بگیرم و لبخند بزنم؟ بابای مایک میگه اینم کاریه که یه عده دیگه میکنن. میدونن که یه حقوق بخور و نمیر دارن که زندگیشونو هر ج.ر شده باهاش میگذرونن و منتظر میشن که حقوقشون بیشتر بشه. فکر میکنن که پول بیشتر مشکلشون رو حل میکنه. خیلیا با این وضعیت کنار میان و حتی میرن سراغ یه ‌شغل دوم و اونجا هم دوباره با یه حقوق کم شروع میکنن به کار کردن. رابرت میگه که مشکل رو چی حل میکنه؟ بابای مایک به سرش اشاره میکنه و میگه مُخ. رابرت پیش خودش فکر میکنه که این چیزیه که فرق بین بابای مایک و کارگراشه و بابای بی پول من. این فکر باعث شده که یکی از پولدارترین مردان هووایی بشه ولی بابای تحصیلکرده و بی پول من تمام عمرش مشکل پولی و مالی داره. همین تفاوت نگاه تمام زندگیشونو تغیر داده. Rich dad بارها و بارها این طرز فکرشو برای رابرت تو زمان های مختلف تکرار کرد. رابرت میگه من اسمشو گذاشتم درس اول. پولدار "برای پول کار نمیکنه". بابای مایک میگه من خیلی خوشحالم که تو عصبانی شدی که چرا انقدر حقوقت کمه. اگه عصبانی نمیشدی من میگفتم که دیگه نمیشه بهت چیزی یاد داد. پول موضوعیه که خیلیا میخوان راجع بهش خطر نکنن و به جای ذوق و شوق، ترس اونا رو هدایت میکنه. رابرت میگه پس اینکه اونا به یه درامد کم راضی میشن به خاطر همینه؟ rich dad میگه بله. Rich dad میگه بعضیا میگن که من دارم از مردم سوء استفاده میکنم. چون به اندازه کارخونه ی شکر یا دولت بهشون حقوق نمیدم. من بهشون میگم که اونا خودشون خود‌شون رو استثمار میکنن وبه خاطر ترس اوناست نه بدی من. رابرت میگه ولی شما فکر نمیکنی که باید به اونا حقوق بیشتری بدی؟ بابای مایک میگه که اولاً من مجبور نیستم دوم اینکه پول بیشتر مشکل رو حل نمیکنه. یه نگاه به بابات بنداز. کلی درآمدشه ولی هنوز نمیتونه از پس هزینه هاش بربیاد. اولاً که تو تمام تحصیلاتش بهش راجع به پول چیزی یاد ندادن و از اون مهمتر بابات "برای پول کار میکنه". رابرت میگه شما برای پول کار نمیکنی؟ بابای مایک میگه "نه". اگه میخوای برای پول کار کنی تو همون مدرسه بمون ولی اگر میخوای بدونی چطور پول برات کار کنه من بهت یاد میدم. ولی فقط در صورتی که واقعا بخوای یاد بگیری. رابرت میگه مگه همه دوست ندارن یاد بگیرن؟ rich dad "نه". یاد گرفتنِ کار کردن برای پول آسون تره و تازه چون ترس حس اصلی طرفه. رابرت میگه من متوجه نمیشم. بابای مایک میگه خیلی بهش فکر نکن الان. فقط بدون که "این ترسه که ملت رو تو کارشون نگه میداره". ترس از هزینه ها، ترس از اخراج شدن، ترس از پول نداشتن، ترس از دوباره از اول شروع کردن. خیلی از افراد برده ی پول میشن و از رئیسشون شاکی میشن. Rich dad میگه هنوز ذوق و شوق داری یادبگیری؟ رابرت میگه خیلییی. Rich dad میگه خوب پس برگرد سر کارت و من این دفعه حقوقی بهت نمیدم! رابرت شوکه میگه چی؟ rich dad میگه همینی که شنیدی! هیچی...! همون یه ساعت رو شنبه ها کار میکنی و این دفعه پولی گیرت نمیاد. تو گفتی میخوای یادبگیری که برای پول کار نکنی. خوب پس منم پولی بهت نمیدم. رابرت چیزی رو که میشنوه باورش نمیشه. Rich dad میگه من قبلاً با مایک راجع بهش صحبت کردم و اون موافقه. بهتره زودتر بجنبی و به کارت برسی. رابرت پیش خودش فکر میکنه که من اومدم دستمزدم رو زیاد کنم ولی حالا باید مجانی کار کنم. Rich dad چندتا ضربه میزنه به سر رابرت و میگه از این استفاده کن. ‌ رابرت میگه که من به بابام نگفتم که داستان به کجا کشید و با مایک سه هفته دیگه بدون حقوق کار کردیم.بعد از سه هفته rich dad سری به ما زد و بستنی برامون خرید و گفت که بیاین با هم قدمی بزنیم. ما رو از خیابون رد کرد و بد توی زمین چمنی که یه عده داشتن ورزش میکردن اونجا رو کنار یه میز نشستیم. Rich dad میگه چه خبر بچه ها؟ مایک میگه اوضاع خوبه. Rich dad میگه چیزی یاد نگرفتید؟ رابرت و مایک به هم نگاهی انداختن و سرشونو به علامت نه تکون دادن. Rich dad میگه باید بیشتر فکر کنید. شما دارید یکی از بزرگ ترین درسهای زندگی رو یاد میگیرید. اگه این درسو خوب یاد بگیرید تمام عمر در امنیت و آزادی خواهید بود. وگرنه تمام عمرتون برای چندر غاز کلی جون بِکَنید و دلتون به سه هفته در سال مرخصی خوش باشه و بعد از سی چهل سال هم بهتون یه پاداش پایان خدمت بدن. اگه این زندگی کارمندی رو دوست دارید من حقوق تونو میکنم 25 سنت در ساعت. رابرت میگه ایناییکه شما مسخره میکنید آدمای ساده و سختکوشی هستن. Rich dad با خنده جواب میده البته. من بد جنس نیستم و خواستم خیلی خوب مطلب رو براتون جا بندازم. میخوام چیزی رو که خیلیا تا آخر عمر نمی‌فهمن رو خوب بفهمید. مردم نمیدونن که تو چه دامی هستن. Rich dad ادامه داد اینکه 25 سنت ساعت بگیرید قلقلکتون نمیده؟ رابرت میگه نه ولی بیش خودش میدونست که خیلی قلقلکش میده و ساعتی 25 سنت براش کلی پول بود. Rich dad میگه خوب پس ساعتی یه دلار بهتون میدم. رابرت میگه مغزم داشت سوت می‌کشید و قلبم داشت از جایش در میومد. یه چیزی درونم میگفت بگو قبوله. نمیتونستم باور کنم چیزی رو که می‌شنیدم. ولی چیزی نگفتم. Rich dad میگه ساعتی دو دلار بهتون میدم. رابرت قلب و مغز کوچولوی ما ترکید. تو سال 1952 دو دلار منو پولدارترین بچه ی دنیا می‌کرد و لی باز نمیدونم چرا ساکت موندم. شاید فیوزم پریده بود. تو درونم اون دو دلارو بد جور میخواستم. همچین خُشکم زده بود که بستنی آب شده بود و شُرّه کرده بود روی دستم. Rich dad به دو تا بچه نگاه می‌کرد که چشاشون از کاسه در اومده بود و مغزشون قاط زده بود. میدونست که داره ما رو امتحان میکنه و جایی درون ما میخواد که معامله رو قبول کنه. Rcih dad میگه ساعتی 5 دلار بهتون میدم. رابرت میگه یهو سکوتی تمام درونم رو گرفت. مبلغش انقدر بزرگ بود که برام مسخره به نظر میومد. کسی از آدم بزرگا هم حتی ساعتی 5 دلار نمیگرفت. دیگه وسوسه رفت و یه آرامش خاصی وجودمو گرفت. چیزی از وجودم که با پول نمیشد خریدش اومد بالا. یه اطمینان خاصی تو ذهنم اومد. میدونستم که مایک هم همین حس رو داره. Rich dad میگه خییییلی خوب. هر کسی یه قیمتی داره و این قیمت از ترس و حرصش میاد. اول ترس از اینکه پول نداشته باشیم باعت میشه که سخت کار کنیم و وقتی که حقوق میگیریم اون حرص و طمع باعت میشه که فکر کنیم که با اون پول چیکار کنیم و این پَتِرن خودش رو هِی تکرار میکنه. رابرت میگه چه پَتِرنی؟ rich dad میگه پترن "از خواب بیدار شو. برو سر کار. هزینه ها رو پرداخت کن. از خواب بیدار شد. برو سر کار. هزینه ها رو پرداخت کن" و زندگیشون تا ابد با این دو تا حس میچرخه. ترس و طمع. بیشتر بهشون پول بدی اونا با حرص بیشتری پول رو خرج میکنن. این چیزیه که من اسمشو میذارم مسابقه موشه. مایک میپرسه راه دیگه ای هم هست؟ rich dad میگه بع له. ولی کمتر کسی اونو پیدا میکنه. مایک پرسید اون چه راهیه؟ rich dad اون راهیه که من امیدوارم با چیزای که بهتون میدم بتونید پیداش کنید. به خاطر همینم دیگه دستمزدی بهتون ندادم. اولین قدم اینه که راستشو بگین. رابرت ما دروغ نگفتیم. Rich dad میگه من نگفتم دروغ می‌گید. گفتم راستشو بگین. رابرت میگه راست چی رو؟ rich dad میگه جواب حقیقی اون چیزی رو که من ازتون پرسیدم. یعنی واقعاً چه حسی داشتین. لازم نیست به کسی بگین به خودتون بگین. رابرت یعنی می‌گوید تمام کسایی که تو این شهر هستن یا کسایی که دارن کار میکنن به خودشون راستشو نمیگن؟ rich dad میگه من شک دارم. به جای اینکه با خودشون رو راست باشن.‌ ترس پول نداشتن تو درونشون موج میزنه و به جای اینکه با ترسشون مقابله کنن، بهش واکنش منفعلانه نشون میدن و مغزشون رو به کار نمی‌اندازن. اول واکنش احساسی دارن و از فکرشون استفاده نمی‌کنن. دوباره یه پولی دستشون میاد و همه چی یادشون میره و دوباره همین واکنش منفعلانه رو که چاشنی خورده از طمع دارن. پول زندگیشونو داره کنترل میکنه و اونا اینو انکار میکنن! پول احساساتشون رو هم کنترل میکنه و روحشون رو هم. من از شما بچه‌ها میخوام که تو این دام نیفتین. این چیزیه که واقعا میخوام بهتون یاد بدم. نه اینکه فقط یادتون بدم چطور ثروتمند بشین. ثروتمند شدن مشکلو حل نمیکنه. رابرت میگه حل نمیکنه؟ rich dad میگه بله حل نمیکنه. بذارین با توضیح یه حس دیگه یعنی هوس تموم کنم. بعضیا حرص و طمع رو ترجیح میدن ولی من اسمشو می‌ذارم هوس. خیلی طبیعیه که آدم یه چیز بهتر رو بخواد. جالبه که مردم برای پول کار میکنن به خاطر همین هوس. برای پولی کار میکنن که فکر میکنن میتونه براشون کِیف بخره. ولی کِیفی که پول میسازه عمرش کوتاهه و زود اونا پول بیشتری میخوان تا به کیفشون ادامه بدن یا اینکه لذت بیشتر، امنیت بیشتر و راحتی بیشتر برای خودشون فراهم کنن. پس دوباره بیشتر کار میکنن. فکر میکن که پول بیشتر ترس و لذت جویی اونا رو درمان میکنه. پول نمیتونه این کارو بکنه. مایک میپرسه حتی پولدارا هم اینجورن؟ rich dad ادامه میده اونا هم اینطورن. "در واقع دلیل اینکه بیشتر پولدار ها پولدارن به خاطر حرص نیست به خاطر ترسه!" فکر میکنن پول مشکل ترس از "نداشتنِ پول" یا فقیر شدن رو حل میکنه. اونا کلی پول تلنبار میکنن و اخرش میفهمن که ترسشون از بین نرفته. حالا ایندفه میترسن که پولا رو از دست بدن!!! من دوستایی دارم که هنوزم با کلی پول باز برای پول کار میکنن. حالا که میلیونها دلار پول دارن بیشتر میترسن وحشت از دست دادن پول نابودشون کرده. من میخوام بهتون یاد بدم که چطور قدرت پول رو مهار کنید. نه اینکه ازش بترسید و اینو تو مدرسه بهتون یاد نمیدن. اگه یادش نگیرید برده پول میشین. عامل اصلی فقر، ترس و نادانیه نه اقتصاد یا دولت یا پولدارا. این ترس و نادانیه که مردمو تو دام نگه میداره. خیلی از مردم اجازه میدن ترس و هوس اونا رو کنترل کنه. این اول نادانیه. از الان اینو یادتون باشه که باید این دو تا حس رو برای منفعت خودتون به کار بگیرید. نه اینکه بذارید اونا فکر شما رو کنترل کنن. درست مثل الاغ که جلوش یه هویج میگیرن. الاغ تمام روز هویچ رو دنبال میکنه برای اینکه تصور لذت هویچ رو تو ذهنش دنبال میکنه! اخر شب هم به هویج میرسه. مایک پرسید یعنی شما میگید که وقتی من تو ذهنم یه چوب بسکتبال جدید یا یه آبنبات یا یه اسباب بازی رو تصور میکنم متل الاغه میشم؟ rich dad میگه اره و هر چی سنت میره بالاتر اسباب بازیات گرون تر میشن. ماشین جدید، قایق تفریحی و یه خونه ی درندشت برای نمایش جلوی دوستات. ترس تو رو از در خونه هل میده بیرون و لذت میگه بیا تو. این اون تَلَست. مایک پرسید خوب یعنی باید چیکار کرد؟ rich dad میگه چیزی که ترس و هوس رو تشدید میکنه نادونیه. برای همینم هست که پولدارایی که هر چی بیشتر پول در میارن بیشتر میترسن پول همون هویچشونه. هر زمانی که یه نفر دست از جستجوی دانایی میکشه همون لحظه هست که نادونی به سراغش میاد. مدرسه خوبه برای اینکه آدمای مختلف رو برای جامعه تربیت کنه ولی برای خیلی از افراد مدرسه پایان کاره. رابرت میپرسه نادونی چه ربطی به ترس و هوس داره؟ rich dad میگه همین نادانی راجع به پول باعث ترس و هوس میشه. بذار یه مثال برات بزنم. یه دکتر پول بیشتری میخواد تا رفاه بیشتری برای خونوادش درست کنه. به خاطر همین ویزیتشو بالاتر میبره. با این کارش هزینه درمانو برای بقیه بالا میبره. به این ترتیب اونای که پول ندارن وضعیت سلامتشون بدتر از اونای میشه که پول دارن. بعد که دکترا ویزیتشونو بردن بالا وکیلا هم دستمزدشونو میبرن بالا. بعد از اونا معلما دستمزدشونو میبرن بالا. وقتی معلما دستمزدشونو میبرن بالا یعنی دولت باید مالیات بیشتری بگیره تا بتونه پول بیشتری به اونا بده و این وضع همینجور ادامه پیدا میکنه تا اینکه انقدر فاصله بین دارا و ندار زیاد میشه تا یه تمدن دیگه هم بر باد میره. تمدنای بزرگ وقتی بر باد میرن که فاصله بین دارا و ندارشون خیلی زیاد میشه. امریکا هم تو همین مسیر داره جلو میره. این همون حرفیه که میگه تاریخ خودشو تکرار میکنه. البته به خاطر اینکه ما از تاریخ درس نمی گیریم. روزا و رویدادهای تاریخی رو حفظ میکنیم ولی ازشون درس نمیگیریم. مایک میگه یعنی قیمتا نباید هیچوقت بالا بره؟ rich dad میگه نه! تو جامعه ای که خوب آموزش دیده باشه و دولت هم خوب کارشو انجام بده قیمتا پایین هم باید بیاد. قیمتا به خاطر ترس و حرصه که بالا میره. اگه مدرسه ها راجع به پول آموزش میدادن هم پول زیاد بود هم قیمتا پایین. اما اونا فقط یاد میدن که چجقوری برای پول کار کنی نه اینکه از قدرت پول استفاده کنی. راه حل اینه که از احساساتتون برای بهتر فکر کردن کمک بگیرید نه اینکه تحت تاثیر احساسات فکر کنید. اون اولش که شما احساساتتونو کنترل کردین و مجانی کار کردین یه کم بهتون امیدوار شدم. وقتی که وسوستون کردم که با حقوق خیلی بالا کار کنید بازم یاد گرفتید که جدای از احساس فکر کنید. این اولین گامه. مایک میگه شما بگو که فرق احساسی فکر کردن با منطقی فکر کردن چیه؟ rich dad میگه من دایم میشنوم که مردم میگن "همه مجبورن برای پول کار کنن"، "پولدارای مزخرف" یا "میرم سراغ یه کار دیگه"، "باید به من بیشتر پول میداد"، "نمیتونی منو زور کنی"یا "این شغلو دوست دارم. هم توش راحتم. هم کسی کاری به کارم نداره". وقتی که به فروشگاه برگشتیم rich dad به ما توضیح داد که پولدارا واقعاً پول در میارن ولی این رو هم پولدارا میدونن که پول یه سرابه. دقیقاً شبیه هویچ الاغ. به خاطر ترس و هوسه که میلیاردها نفر از مردم پول رو محکم بغل کردن. فکر میکنن که پول واقعیه! پول یه چیز ساختگیه. هویچ الاغ از پول واقعی تره! rich dad میگه هر چی زودتر شما فکردتونو از حقوق گرفتن آزاد کنید زندگی بزرگسالیتون مملو از آزادی میشه. الان برین همون کاری که بهتون سپردم ادامه بدین. خیلی زود مغزتون بهتون میگه که چجور پولی در بیارید که خیلی بیشتر از اون چیزیه که من به شما میدم. موقعیت های جدیدی رو صاف جلو خودتون میبینید که قبلاً نمیدیدید. رابرت و مایک دو هفته به کارشون ادامه میدن و مجانی کار کردن و در طول این مدت تو مدرسه و جاهای دیگه خیلی با هم صحبت میکردن. داستان به اینجا میکشه که مایک و رابرت یه راهی پیدا میکنن که یه سری comic book توی زیرزمین خونه مایک به صورت کتابخونه اجاره میدن به بچه ها یعنی بچه ها ده سِنت میدادن و دو ساعت میومدن و هر تعداد کامیک بوکی که میخواستن میخوندن. رابرت و مایک تو سه ماه هر هفته 9دلار و 50 سنت کار میکنن. بعد از مدتی سر یه داستانی مجبور میشن که این کتابخونه رو ببندن. بابای مایک خیلی خوشحال بود که اونا درس اولشون رو خوب یاد گرفتن. اونا یاد گرفتن که پول براشون کار کنه. به خاطر اینکه بابای مایک پولی بهشون نمیداد مجبور شدن فکرشونو به کار بندازن تا بتونن پول در بیارن. بیزنِسِشون جوری بود که خودش پول در میاورد و لازم نبود که اونا بالای سرش باشن. اونا کاری کردن که پول براشون کار کنه.


حاشیه بزن

avatar