پس زمینه پارالاکس

امید

New Life
مرداد ۱, ۱۳۹۷
بازیه تموم نشدنی
مرداد ۵, ۱۳۹۷

امید


یه حکایت قدیمی هست راجع به یه دانش آموز دبیرستانی که شنیدنش خالی از لطف نیست. دانش آموز داستان ما یه معلم شیمی داشتن که بسیار انسان دو پایی بود. بسیار تند و عصبانی و خاص! این دو پا انقدر بد رفتار بود که یک روز انقدر همکلاسی این دانش آموز ما رو تو کلاس کتک زد و انقدر کتک زد زد و انقدر کتک زد تا اینکه "خسته شد" و دیگه نایی نداشت و مجبور شد بچه ی بیگناه رو بفرسته دفتر مدیر. یعنی اگر یه آب میوه و کیک وسط کتک زدن خورده بود میتونست تا عصری بچه ی مردم رو کتک بزنه. حیف شد. احتمالاً غصه نخورد. چون میتونست "هر روز" دانش آموزی رو پیدا کنه تا خوب کُتَکِش بزنه.
حالا فکرشو کنید این معلم مهربون و دوست داشتنی داستان ما یه تکلیف به کلاس گقته باشه و چون مهلت زیادی داده بوده(داده بوده؟! فارسیه این؟) برای انجامش، همه از دم انجامش ندادن به غیر از چند نفر. یعنی حتی "مقدار زیادی" از خرخون های کلاس هم تو باد مهلت خوابیده بودن و به خیال اینکه "آق معلم" یادش رفته، تکلیف رو انجام نداده بودن. این صحنه رو تصور کنید. یه کلاس با سه ردیف نیمکت. قهرمان کتک کاری دانش آموزان دبیرستان های تهران هم وسط ردیفه وسط(!!!) نشسته و داره دونه به دونه تکلیف هارو بررسی میکنه و اونایی که ننوشتن میفرسته جلوی تخته. دانش آموز داستان ما که با اجازتون تکلیفش رو ننوشته بود دل تو دلش نبود که ای وای بر من چرا ننوشتم. الان این یارو عین وحشی ها به جون من میوفته. هی تو ذهنش مرور میکرد که چیکار کنه. بره جلو عذرخواهی کنه یا التماس کنه یا چیزی نگه. سکوت سنگینی فضای کلاس رو گرفته بود و کسی جیک نمیزد. اونایی که مشقشون رو نوشته بودن خوشحال با لبخندی ملیح به معلم نگاه میکردن که داره مشق ها رو چک میکنه و غرغر میکنه که چرا تکلیف ها رو ننوشتین و بسیار عصبانیه. بالاخره نوبت به هوشنگ رسید. هوشنگ دفترش رو برداشت و صفحه ی آخر رو باز کرد که بعدش دیگه سفید بود و چیزی نوشته نشده بود و رفت سمت "آق معلم". رسید به معلم مستحکم شیمیشون. معلم داشت دفتر قبلی رو نگاه میکرد و با عصبانیت رو به کلاس حرفایی میزد. هوشنگ دفتر رو داد به معلم و معجزه ای رخ داد.
مشق ها خودشون نوشته شده بودن؟ معلم سکته کرد؟ نمیکت شکست؟ کلاس رو با موشک زدن؟ عمه ی معلم فوت کرد؟ نه هیچ کدوم. معلم همینطور که داشت رو به کلاس غرغر میکرد و با عصبانیت حرف میزد، دفتر هوشنگ رو گرفت و "برگه سفید" رو امضاء کرد داد دستش! هوشنگ رو بگین یه لحظه مرد و زنده شد. چییییی؟ برگه ی سفید رو جای تکلیف امضاء کرد؟! دفتر رو از معلم گرفت و اومد نشست سر جاش ته کلاس روی نمیکت یاغی ها. هنوز باورش نمیشد. از خوشحالی و هیجان نمیدونست چی بگه. داشت منفجر میشد. باید به کسی میگفت این رو. با اشاره دست به هم بغلیش گفت. مهدی مهدی. نگاه کن. مهدی دفترش رو نگاه کرد. ولی متوجه نشد. هوشنگ گفت ابله! پورنعمت دفتر سفید رو امضاء کرد. کوری؟
یاد یکی از تکنیک های ویران کننده تونی رابینز افتادم. البته ویران کننده ی بدبختی مردم. همیشه وقتی کسی رو میخواد به زندگی برگردونه که خیلی داغونه، اول امید رو درونش با یادآوری یه کاری که طرف تو زندگیش انجام داده یا یه ویژگی خانوادگی یا چیزه دیگه ای بسته به طرف زنده میکنه. همین که طرف امیدوار میشه، دیگه تمومه. همین امید زندگیش رو درست میکنه. بعد دو سال طرف رو میبینید که با تونی مصاحبه میکنه و دیگه اون آدم سابق نیست. دیگه آزاد شده. پیش خودم میگم حتی جایی که با محاسبات عادی هیچ امید نیست اصلاً و ابداً، "باز امید هست". قسم میخورم به هیچ عقلی خطور نمی کنه که طرف کاغذ سفید رو جای تکالیف امضاء کنه. باور نکردنیه. اصلاً انقدر هیجان انگیزه که نمیشه توصیفش کرد. شک نکنید برای یه دانش آموز مثل هوشنگ تو سال سوم دبیرستان این صحنه مثل صحنه ی زنده زنده خورده شدن توسط اژدهاست. قضیه ی مرگ و زندگی بوده!(زیادی پر و بال دادم؟)
پس جاهای دیگه ی زندگی هم وقتی شرایط خیلی سخت میشه و نمیدونیم چیکار کنیم، باید اول امید رو تو درونمون بُکُشیم و بدون خونسری به سر و سامون دادن اوضاع فکر نکنیم.
با شور زندگی کن.


2
حاشیه بزن

avatar
1 Comment threads
1 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
2 Comment authors
اینم جالبهآبجی Recent comment authors
newest oldest most voted
آبجی
Guest
آبجی

راستش فکر میکردم که تو هر زمینه ای یه استعدادی داشته باشیم ولی اصلا فکرشو نمیکردم اینقد قلم روان هم باشیم…😂😂😂
خیلی بهت افتخار میکنم…
همه متناتو تقریبا خوندم از خیلی وقت پیش..ولی اینو بازیه تموم نشدنی واقعا عالی بود
یه چیز کاربردی که خیلی اثرگذار تو زندگی😌
با قدرت ادامه بده…❤❤❤❤❤❤❤