پس زمینه پارالاکس

من و میدون

فلفل فلفلانی
تیر ۲۹, ۱۳۹۸
یه ذهن مردونه
تیر ۲۹, ۱۳۹۸

من و میدون


صبحی رفته بودم مقداری میوه و سبزی برای مصرف هفتگی(هفتگی و نه نظامی!) تهیه کنم. تو قسمت صیفی جات مشغول جمع کردن خیار شدم. منتها اولاً سر صبح و خلوت بود و دوم اینکه من آنچنان با سرعت و دقت determination این کارو انجام میدادم که دو سه نفر که کنار من بودن هاج و واج مونده بودن که این داره چیکار میکنه. خلاصه یکیشون طاقت نیاورد و برگشت گفت "آقا این خیار ریزا رو که جمع میکنی، برای پوست کندن سخت ترن." (دقت کنید چطور سر حرف رو باز کرد) من بدون بالا آوردن سرم، با یه لبخند کوچولو گفتم: "خوب من صفر کیلومترم!". بعد اون بنده ی خدا که می دید من بدون توجه به حرفش بازم عین قحطی دیده ها خیار ریزا رو جمع میکنم با خنده ادامه داد که "خوب اگه فوت و فنی داره به ما هم یاد بده!". من گفتم "نه فوت و فنی نداره". خلاصه این گفتگو تو بیرون ذهن تموم شد ولی تو درون ذهن تبدیل شد به یه میزگرد(!!!) با حضور کارشناسان علوم اجتماعی و روانشناسی و فیزیک کوانتوم. رفتم تو فکر که این رفتار چه معنی ای داشت. چرا رخ داد؟ معنیش چی بود. فرض کنید شما کوزه ی گلی تولید میکنید. اوکی؟ بعد یه مدت می بینید که تمام کوزه ها از یه جای خاص دونه دونه ترک خوردن و دچار شکستگی شدن. بعد که پیگیری میکنید می بینید، بعله! یه جایی تو خط تولید فلان قطعه یا فلان فرآیند به کوزه ها آسیب میزنه. چطور اینو حدس میزنید؟ از روی pattern ای که اینا دارن. چون همه ی کوزه ها یه جور "شبیه به هم" آسیب دیدن. حالا بریم سر اصل مطلب یعنی کوزه ها، ببخشید آدم ها. من وقتی آدمای دور و برم رو نگاه میکنم همه انگار با یه الگوی خاص آسیب دیدن. مثلاً هیچکس determination نداره. بعد ریشه یابی که میکنم میبینم داستان از همین سبک نظام آموزشی آب میخوره. شما تاحالا کودکی رو دیدین که برای انجام کاری بشینه و کلی تحلیل کنه؟ صاف میره سرموضوع و "تمومش میکنه". اصلاً واکنش کسی براش مهم نیست. هست؟ هرچقدرم که تهدید و تشویق بشه باز کار خودش رو میکنه چون این یعنی "انسان بودن". انسان "می آفرینه". انسان برای آفریدن با کسی هماهنگ نمیکنه. حالا چی به کودک تو مدرسه یاد میدن؟ اینکه تو موقعی که یه مساله رو حل میکنی باید حتماً حتماً یه جور خاص حلش کنی. این اولین بلیف اشتباهه که تو ذهن کودک میکنن. دومیش اینکه باید حتماً درست حلش کنی. اینم بدتر از بلیف قبلی. نتیجه چی میشه؟ اون حس "تمام کنندگی" یا حس "آفرینش و آزادی کودک" زیر فشار جو کلاس به مرور از کودک گرفته میشه و حیوونکی میشه یه ربات که منتظره بهش بگن چه جور، کجا، چطور، با چی، چرا و خیلی "چ" دیگه یه کاری رو انجام بده. وقتی کودک به یه بزرگسال تبدیل میشه، دقیقاً زمانیه که ایلومیناتی "مثل میوه" اونو "برداشت میکنه". فکر کردین چطور اینا آینده رو مهندسی میکنن؟ از همین کلاس ها و مدرسه ها.
با شور زندگی کن.


حاشیه بزن

avatar